مشک و عطش

ظهری چه سرخ می تپد از عمق باورش

تنها نشسته است کنارش برادرش

یک پرچم از تبار شفق در کنار او

یک مشک و ناله های عطش در برابرش

نامردمان چقدر سیاهند و بی شمار

سبزست، سبز سبز، لباس معطرش

یادش نمی رود دم رفتن عجیب بود

طرز نگاه کردن و برخورد خواهرش

آهی بلند می شود از سوی خیمه ها

هر ضربه ای که می خورد انگار پیکرش

یک گام بیشتر، نه! که دیگر مجال نیست

آن سو شکست قامت سبز صنوبرش

سر روی خاک و پیکر مهپاره چاک چاک

سرخ ست از خجالت او تیغ خنجرش

اینجا کنار آب غریب ست یک سوار

دلتنگ گشته است برای برادرش