در ميان كوچه صيدي بي پرم

شهر هم فهميده من بي ياورم

خون دل ها مي خورم وين ارث را

جاي بابا از عمويم مي برم

چشم هاي سنگي ديوارها

خنده مي بارند بر چشم ترم

در ميان اشك من سيماي توست

اشك من آيينه ي فرداي توست

آه از سرنيزه ها ، شمشيرها

گام ها ، شلاق ها، زنجيرها

گم شدن در يك بيايان بي كسي

كودكان ، سربازها ، تعزيرها

صوت قرآن ، هلهله ، پرتاب سنگ

كاروان اشك را تفسيرها

پشت دروازه ، دف و تنبور و رقص

روسري ها ، چشم ها ، تصويرها

قاب دست كودكان و عكس ها

خواب ها ، در خواست ها ، تعبيرها

صحبت آيينه ها اينجا رياست

دست بر شمشير و بر لبها  "بيا" ست

صبح بيعت  ، دوستي ، درخواست بود

فكر كردم نامه هاشان راست بود

من اسير دست كوفه تو غريب

دعوتت كردم ولي خوردم فريب

                   ***

قاصد دردانه پيغمبرم

من سفير جانشين حيدرم

گرچه از پيغام خود شرمنده ام

گرچه يك تن نيست اينجا ياورم

صد هزاران شكر من هم تشنه ام

صد هزاران شكر من هم بي سرم