تا چشم كار مي كند اينجا جهنّم است

ارواحي از خباثت شيطان سگ دم است

بر روي آب ها نفسي مي دمد كه آب

بنيانگذار مرثيه هاي دمادم است !

اين خشكسالي از دل ابري ست كينه توز ... ،

چون باغبان هنوز پي بوي شبنم است

 

مانند رودهاي موازي كنار هم

دستان او كه دو بيت مرخّم است

در خوابهاي غنچه ي لب تشنه آب ريخت

حتي هواي قافيه باران نم نم است

ديگر براي گل ، به خدا گاهواره نيست ،

گلدانٍ بي نوازش و حامي ؛ جهنّم است

 

حالا سگانٍ بي خبر از زوزه ها پر اند

(( ايمان )) هميشه تشنه كه باشد ، محرم است !