غروب عاشورا
.......................
خاك را باور بر اين باور نبود
هيچ صيدي اينچنين پر پر نبود
هيچ جا مجموعه‌اي اندوه بار
اين چنين از خون و خاكستر نبود
هم غبار و هم غريب و هم غروب
داغي از اين داغ سنگين‌تر نبود
عشق چون افتاد جز گلهاي زخم
در بر او جامه‌اي ديگر نبود
جز شرار زخم ريز نيزه‌ها
كاروان را سايه‌اي بر سر نبود