«كو غم رسيده‌اي كه شريك غم تو نيست
يا داغ ديده‌اي كه به دل محرم تو نيست
الا تو خود كه سوگ و سرورت برابر است
يك اهل درد نيست كه در ماتم تو نيست
هر دردمند زخم درون را علاج درد
با ياد محنت تو به از مرهم تو نيست
جان داروي تسلي از اندوه عالمي
الا كه در تصوري از عالم تو نيست
با جان نثاريت گل باغ بهشت نيز
شايسته نثار تو و مقدم تو نيست
ملك تو را به ملك سليمان چه حاجت است
ديو جهان حريف تو و خاتم تو نيست
هفت آسمان مسخر هفتاد مرد تست
خيل زياد مرد سپاه كم تو نيست
از بس به روي باز پذيراي غم شدي
گفتي كه غم حريف دل خرم تو نيست
با شاديي كه از تو عيان ديد وقت مرگ
پنداشت پير حادثه كاين غم غم تو نيست
چون خون پاك كامد و رفت نفس از اوست
ما را دمي كه هست بجز از دم تو نيست
عصيان نداشت جنت هفتاد آدمت
در جنت خدا هم چون آدم تو نيست
آزاده را ز مؤمن و كافر هواي تست
يك سر فراز نيست كه سر در خم تو نيست
پرچم ز كاكل پسرافراشتي به رزم
يك مو به هيچ بيرقي از پرچم تو نيست
در راه حق چنين قدمي نيست غير را
در هيچ هست چون قدم محكم تو نيست
حاجات ما رسيده اشك عزاي تست
برگي ز كشته دل ما بي نم تو نيست
دائم نشسته بر گل داغ تو اشك ما
از آفتاب حشر غم شبنم تو نيست
رمزي ز پرده‌داري باطل بجانماند
كز نور حق عيان به دل ملهم تو نيست
اي دل بحق سپرده كه محبوب هر دلي
منظور حق همين نه كه محسود باطلي»