سیاهی سایه گسترده ست روی وسعت صحرا
شهابی هم نمی آشوبد امشب پهنهّ شب را

نسیمی ملتهب خود را به خاک تفته می ساید
و گاهی بی صدا در گوش نخلی می کند نجوا

چه می شد این شب تاریک شامی بی سحر می بود
و یا خود شام یلدا بود و پاسی بیشتر پایا

هلا ای شام آتش زا، درنگی بیشتر بنما
خدا را کن ترحّم بر دل غمدیدهّ زهرا!

مبادا آفتابا بامدادان چهره بنمایی
که می سوزد جهانی را شرار ظهر عاشورا

درنگت باد ، ننگت باد ، چون خواهی تماشا کرد
سر خورشیدها را بر فراز ناوک نی ها

چه سان باور توان کردن که ابری تشنه لب باشد
بسوزد در شرار تشنگی دریاترین دریا....