«اي ديده خون ببار كه ماه محرم است
نزد خداي ديده گريان مكرم است
فرمود شاه دين كه منم كشته سرشك
بر زخم‌هاي شاه سرشك تو مرهم است
بي ديده پر آب و نفس‌هاي آتشين
گرلاف مهر شاه زني نامسلم است
بر ياد نور چشم پيمبر ز آب چشم
بالله اگر جهان همه دريا كني كم است
بشناس در مصيبت سلطان كربلا
قدر سرشك خويش كه اكسير اعظم است
بي شرم ديده اي كه نگريد در اين عزا
خالي جهان از آنكه دلش خالي از غم است
جايي كه سرو قامت اكبر فتد ز پاي
شرمنده باد سرو كه سرسبز و خرم است
بر صورت هلال در اين ماه پرملال
كاهيده جسم حيدر و پشت نبي خم است
موسي شكسته خاطر و عيسي فسرده دم
يوسف ز تخت سير و سليمان ز خاتم است
آميخته به اشك خليل و سرشك خضر
امروز آب چشمه حيوان و زمزم است»

«پيش از شهادت شه لب تشنگان رسل
بگريستند بر وي و مظلوميش به كل»

نشنيده‌اي مگر تو كه يك روز بامداد
اندرهوا بساط سليمان كشيد باد
بنشسته بر بساط سليمان كه ناگهان
او را گذر به باديه كربلا فتاد
گشت از چهار سو متمايل بساط او
ترسيد و گفت واقعه طرفه روي داد
تا خود چه كرده‌ام كه به من حق گرفت خشم
يا رب تو آگهي كه سپردم طريق داد
چون ديد مختلف حركات بساط خويش
فرمود باد را كه بساطش فرونهاد
بابا در عتاب شد آنگاه باد گفت
اي بنده كمينه تو صد چو كيقباد
برمن مگير خشم كزين دشت غم فزاي
پيش از تو نيز هيچ نبي ناگذشته شاد
پاي ابوالبشر چو بدين جايگه رسيد
غمناك شد چنانكه برفتش جنان زياد
چون كشتيش رسيد بدين جايگاه نوح
در گشت و خواست غرقه شدن اي رسول راد
اين غم فزاي باديه را نام كربلاست
قربانگه شهي كه ز مادر چنو نزاد
خون حسين ريخته گردد در اين زمين
آن مصطفي شمايل و آن مرتضي نژاد
از بهر آنكه داد شفاعت دهد به حشر
خواهدبرادر و پسر و جان و مال داد
بشنيد چون زباد سليمان حديث شاه
اشكش دويد و آه برآورد از نهاد
از تاج و تخت و مملكت خويش گشت سير
تا بود از او دو ديده سركش نايستاد
تا بستري «سروش» ز دفتر گناه را
بنويس داستان جگر سوز شاه را...