قيامتي عظيم

هنگامه ايست ديدني 

 قيامتي عظيم  

شكوهي جاودانه

درخت هاي بلند رشادت سر سبز و با نشاط

برومند و بي باك

مي رويند مي خرو شند

مي خندند ومي جوشند

مي بالند و مي كوشند .

فرصت آن نيست كه چشم انتظاري نوبت را تجربه كنند

بايد ايستاد بر قله ي خون

بر ارتفاع عشق

بر ستيغ سعادت

گودالها وارونه مي نمايند

خون حسين از هر گودالي فرا مي جوشد

اين جا كربلاست

كربلاي خون

كربلاي آتش

كربلاي جنون

خيمه اي نسوخته مي خوا هي ؟

از زينب بپرس 

كه به خفتگان در  خاك و خون خيره مانده است

فرات را فراموش كن

بيداد تشنگي چشيدني است

آب دادن طفل شير خوار ديدني

حنجر و خنجر ؟

آبي زلال تر از چشمه ي كفر نمي تراود

گريستن را چه سود

بر اين خون پاش خدا نگريستن بهتر

تاب راه رفتن كجاست ؟

عشقش به اين سو و آن سو مي كشاند

وگر نه زينب

پيش از ديگران جان باختن را تجربه کرده است

اسارت را به پا خيز اي دختر عدالت

اين همان كوفه است

اما نه كوفه ي علي 

و تو در كفر كوفه اسيري نه در كوفه   

كوفه هميشه دختر اميرالمومنين را عزيز مي دارد

ليلا ديگر بيتاب نيست

سر علي اكبر را  به دامن پيامبر سپرده است

غم آن مادر را چه كنم كه لالايي مي خواند

و گهواره ي نيمه سوخته مي جنباند

تاريكي شب را بيمناك مباش

اگر ماه از خجالت قمر بني هاشم سر باز زد

سر حسين همچنان بر ني مي درخشد

زينب امشب با كودكان چه خواهد كرد 

اگر آب خواستند يا بابا