چشم‌هاي تو در آب جوشيد

«خيمه طاقت ندارد ببيند:
كودك تشنه - آواره‌اش را
تا كه شش ماهه آرام گيرد
پاس داريد گهواره‌اش را

گريه‌هايش مرا منقلب كرد
مي‌روم تا جوابي بيارم
طاقت شرمساري ندارم
مي روم مشك آبي بيارم

... رفتي و كافران حمله كردند
شاهد صحنه جنگ بودم
رفتي و گفتم آخر مي‌‌آيي
من ولي سخت دلتنگ بودم

ديدم اما نشستي لب آب
جرعه‌اي آب بر لب نكردي
هيچ وقتي در اين سالها عمر
اينچنين ياد زينب نكردي
آب را بر لب مشك كردي
چشم‌هاي تو در آب جوشيد
مثل آتشفشاني پريشان
ناگهان اشك زينب(س) خروشيد:
خواهرت پيشمرگ تو باشد
تا تو لب تشنه ميدان نباشي
من فداي نگاهت اباالفضل (ع)
بيش از اينم پريشان نباشيد
دست‌هاي تو را قطع كردند
حرمت زندگي را شكستند
مشك را تا به دندان گرفتي
مشك را هم به سر نيزه بستند

نيزه فرق سرت را جدا كرد
صيحه بر بام افلاك افتاد
هيچ از خاطر من نرفته است
گونه‌هايت كه بر خاك افتاد

منزل سوره كوثري تو
محرم راز روح الاميني
تازه كردي غم مادرم را
گرچه فرزند ام البنيني(س)