سرود کهف

ای نفس مطمئنه! فدای تو، زینبت

مثل دو چوب خشک به هم می‏خورد لبت

آیا هلال وقت کمالت رسیده بود؟

کردی خسوف در بر چشمان زینبت

باز از سرود کهف بخوان تا که بشنوم

بر روی نی، تلاوت قرآن هر شبت

از دل نمی‏روی و دلم می‏بری ز دست

ای عشق جانگداز! بگو چیست مذهبت؟

ای جسم پرستاره! به صحرا دگر مخواب

محمل‏نشین شده است در این کوفه، کوکبت

افتاد تا عَلَم ز کف ساقی حرم

بر دوش می‏کشم، عَلَم سرخ مکتبت