یک دو رکعت بوسه

 آفتاب آن روز در خون جگر سر کرد و رفت

دشت را لبریز از گل‏های پرپر کرد و رفت

سرو روی شانه‏های سوگوار قتلگاه

لحظه‏ای کوتاه را یاد صنوبر کرد و رفت:

«رود، لبریز از علمدار است و او لبریز عشق

یک تغزل، تشنگی تقدیم مادر کرد و رفت»

روی دستان که جاری شد ندای العطش؟

رود، موج تشنه را نذر کبوتر کرد و رفت

معجری همرنگ شب تا بر سر ماه ایستاد

آسمان فهمید زینب یاد اکبر کرد و رفت

لحظه‏ای تا وصل مانده است و شهید اشک‏ها

در غروب زخم‏ها یک کار دیگر کرد و رفت؛

«زینب این جا بی‏قرار و فاطمه، چشم انتظار

یک دو رکعت بوسه دورادور، لب تر کرد و رفت»

شاعری ترک شعار و شعر و دفتر کرد و رفت

رفت تا آن جا که نی را دید، باور کرد و رفت!