زینب دیگر گریه نمی کند. زینب برافروخته شده است و این شیدایی، از آنِ زیبایی است:« ما رایت الّا جمیلا».

زینب، زیبایی را صبورانه تعبیر می کند، تفسیر می کند، می سراید.

زینب تنها نشده است؛ حتی حالا که دیگر برادر ندارد، برادر زاده ندارد.

زینب تشنه نیست؛ حتی حالا که ابوالفضل ، با رؤیای مشک آب بر دهان، به دخترکان سیراب از عطش و آفتاب ، نگاه نمی کند.