و حسین، با دست هایی به لطافت گلوی کوچک علی اصغر، دورترین سَمت را نشان کرده بود؛ دنج ترین گوشۀ بهشت و خلوت ترین عبورگاه فرشته ها راه؛ ساکت ترین بوستان محبت و ستاره ای ترین شب آرامش را.

التهاب گونه های حسین، لحظه به لحظه، رو به زوال آفتاب، افزون تر می شد و این، از آن ِ گرما و داغ و آفتاب نبود؛ از آن ِ شور نبرد ، حتی نبود؛ از آن ِ دیداری بود که بر گونه های عاشق، میخک می رویانَد و بوسه هایی که خدا تا چند نفَس دیگر ، بر پیشانی بلند ِ امیر شهدا می نشانَد... .