و با او ، با نگاه فرياد مي كرديم

امانت -  محرم 93

آن روز عصر

از دل هر سنگ سخت جان ، خون عبيط ، به راه افتاد

 

وقتي كه خورشيد آسمان ، از روي نعش هاي مقدس ، عبور كرد

ناچار دامن زردش به خون نشست

 

آن روز عصر

پرده آبي آسمان ، با خون دامن خورشيد ، سرخ شد

و افق ،

اين مرد پايدار...

با رخت سرخ ، در خيمه سياه شب افتاد

 

آن شب

وقتي نسيم مرگ ، از نينوا گذشت

از نعش هاي به تاول نشسته ، در زير آفتاب ، هنوز خون مس چكيد

و پروانه اي عطر

از روي دست هاي نسيم ، مي گريختند

 

آن شب

وقتي كه ماه  از وسط آسمان گذشت ، لرزيد

لرزيد و در كنار افق افتاد

و افق

اين مرد پايدار

با يك نگاه به دست آورد

پشت زمين ، در زير بار امانت خميده است