شب تبانی پنهانی قضا و قدر
شب قطار زمان، روی ریلهای خطر
صدای سرفه‌ی خشدار ساعتی مسلول
و چند قطره‌ی خون، روی میز، پنجره، در

و چند مرتبه کابوس شعله، دود، عطش
و چند مرتبه هم آب و قرص خواب‌آور
و روح تشنه‌ی او شمع شد، زبانه گرفت
و شمع آب شد و مرد سوخت، تا آخر

و شعله شعله به متن رمان رسید آتش
و سطر سطر رمان... واژه واژه خاکستر
به جز سه چهار خط، از چند سطر پایانی
که می‌رسید به خون، خیمه، تیر، نیزه، سپر

سپاه سبز:" قداست، دفاع، عاطفه، خیر"
سپاه سرخ:" عصیان، هجوم، فاجعه، شر"
عطش، شبیه به یک جفت دست خون آلود
کشیده بود تن هر چه تشنه را در بر

و ماه، مشک به دندان، از آسمان افتاد
و مشک، مثل خود ماه، پر شد از خنجر
رمان به اوج خودش می‌رسید جایی که
پرید و پر زد از آنجا، پرنده‌ای بی‌سر

به خنده‌ لشگر شیطان به گوش هم گفتند:
"
چه روز خوب و قشنگی است! گوش شیطان کر"
و شب، نمایش معکوسی از حقیقت و وهم
شب شیوع "مسلمان" و قحطی "کافر"

و روز، روز عبث بود و ساعت عصیان
و سال: شصت و یک کشتن حقوق بشر!