«حسين» واژه اي است که تاريخ را به حرکت درآورده است و جغرافيا شرمنده از آن است که جا پايش را گنجايش نمي شود.
«حسين» واژه اي است که آرامش جان ها را به توفان مي سپارد، و درختان به احترامش قيام مي کنند و شقايق ها داغدار تنهايي وي اند.
حسين گلي است که جهان با بويش ، بودن را شروع کرده است و ادامه خواهد داد.
نام حسين لحظه اي است باراني ، شفاف ، که روشنت مي کند و تا «نمي دانم کجا» مي کشاندت.
وقتي «حسين» بر زبانت مي وزد، سلول هايت آفتابي مي شوند. تمام آبشارهاي جهان به سمتت مي دوند، آرامشت را به توفان مي سپاري ، نام کوچک تمام گل ها را به ياد مي آوري و چون به لاله مي رسي ، بلند مي شوي ، کلاهت را برمي داري و شرمندگي ات را در يقه پالتويت پنهان مي کني.
نام «حسين» خورشيد را به انفعال مي کشد، چه رسد به «يزيد» که ياراي ديدن ستاره اي را هم ندارد.
این«حسين» کيست که تمام رودهاي جاري جهان از شط عطشان گلويش متولد شده اند و سيراب مي شوند و هر روز لبريز از آفتاب و آينه ، شرمنده گودالي مي شوند که سربلندتر از تاريخ است؟
این«حسين» کيست که تمام زنجيرها و سنج ها او را گريه مي کنند، و تمام رودخانه ها او را روزه دارند؟
حسين سرخ ترين نامي است که در تاريخ سرسبز مانده است.
اي «حسين»! نام تو پرواز را به ياد پرندگان مي آورد و عشق تو، آغاز شدني است که خنجر انجام آن است.
عطشاني تو چه کرده است که تمام آب هاي روزه دار را به ياد تو مي نوشيم و قاتلانت لايق لعنت مي شوند؟
اي حسين! کدام آتش را به نظاره بايستم که قد کشيدن سرخ خيمه هاي عصر عاشورايت را تداعي نکند؟
تو کيستي که دشت ماريه ، جنگلي از نيزه و شمشيري است که تو را پاره پاره عاشقند؟
اي حسين! از کدام جام نوشيده اي که شادابي ات ، مستي تمام شمشيرها را کفاف شده است و باران تير را به تنهايي قامت بسته اي؟
کدام اسب سفيدي است که نژادش به ذوالجناح نرسد؟
کدام شمشیر است که از تبار شمر نباشد؟

کدام بيابان است که پريشاني و پراکندگي کودکانت را دل به مويه نسپرده باشد؟
کدام شمشير است که پرواز دست هاي علقمه را شرمنده نشده باشد؟
شب از آن جهت تاريک است که از نژاد شمر است و سپيده تا از تبار سپيدي گلوي توست ، آفتاب هديه مي دهد.
عاشورا آفتاب هم عرق خواهد کرد در برابر خورشيدي که خدا را قرائت مي کند و شايد اشک خواهد ريخت بر گلويي که آسمان از آن متولد مي شود.

در عاشورا ظلم جوان است و شمشير سپيده اي مقدس را سرخ  مي آغازد.

آب بخيل است و دريا مد شدن را به ياد نمي آورد. فرات عطشاني «رقيه» را کفاف نمي کند. قنداقه اي در پي آب در آسماني نه چندان دور، آوار خواهد شد و خدا از نازکترين گلوي تاريخ پژواک مي شود.
در عاشورا کسي تاريخ را ورق خواهد زد که نشان مزار مادرش بي نشان است ، مزاري که به وسعت جغرافيا است ، آن که عشق خاک پاي اوست

گرچه طوفانی ترین دریاست عشق                خاک پای حضرت زهراست عشق 

و نمي از غيرتش سال ها سماع هفت دريا را کفاف مي دهد. کسي که پدرش تا فراز شانه هاي وحي عروج کرده است و «آبروي ذوالفقار از سعي دست اوست.»
حالا عصر عاشوراست. دو خورشيد در مقابل هم راه مي روند، طبل ها همچنان    مي کوبند و کودکان .ستارگان گمشده ی صحرايند.