گهواره ای از اشک می ماند برای من

او می رود؟باور ندارم,نه!خدای من

او کوچک است و جنگ کردن را نمی داند

باید بماند تا ببارد پا به پای من

دستان پر چین و چروکم را بگیرد آه

تا تکیه گاهم باشد و فردا عصای من

با یک بغل پروانه من می آمدم...حالا

گهواره ای خالی است سهم کربلای من

من فرق آب وآتش و تب را نمی فهمم

بشکن خودت را آسمان در های های من

باران بزن امشب که من مرغی عزادارم

یک لحظه همسو باش,با حال و هوای من

هق هق امان قصه من را نخواهد داد

صدها ترک برداشته ,امشب صدای من

من قصه را می گویم اما آنکه مادر نیست

کمتر می آشوبد ز شرح ماجرای من

یک شاپرک از دامنم آهسته پر می زد

پشت سرش مانده است رد اشک های من

ای کاش من پر می گرفتم,بالهایم کو؟

دیگر کسی باقی نمانده در سرای من

او آب میخواهد ولی آنها نمِفهمند

...گم میشود در این هیاهو ادعای من

او می گذشت و بالهایش را تکان می داد
من ماندم و گهواره ای ...خالی...برای من