می آید از سمت خورشید با ذوالفقار عطش خیز

با مشکهایی عطشناک، یک تکسوار عطش خیز

از دشت تشنه اذانی بر روح صحرا روان است

قد قالت تشنگی گفت درکارزار عطش خیز

از آب دیده وضو کرد مردی که از جنس دریا است

تکبیر زد بر نمازش، آن پاسدار عطش خیز

وقت قنوتش خدایا تصویری از ماه دیدم

در ژرفنای دو دستش در چشمه سار عطش خیز

اوج عروجش به سر شد چشمان آبی ساقی

تا بی کرانها گذر کرد تا لاله زار عطش خیز

وقتی که بی دست می رفت بر آبشار رکوعش

فواره ها خون نشان بود از انتظار عطش خیز

یک سجده کافی است ساقی بر مهرخونین چشمت

سجاده طاقت ندارد ای بی قرار عطش خیز

رویید هرم سلامت وقتی که پیچید «ادرک»

لبریز از بوی یاس است این نوبهار عطش خیز