دل شوریده نه از شور شراب آمده است

دین و دل ساقی شیرین سخنم برده ز دست

ساغر ابروی پیوسته او محوم کرد

هر که را نیستی افزود به هستی پیوست

سرو بالای بلندش چو خرامان میرفت

نه صنوبر که دو عالم بنظر آمد پست

قامت معتدلش را نتوان طوبی خوان

چمن «فاسقتم» از سر و قدش رونق بست

شاه اخ9وان صفا ماه بنی هاشم اوست

شد در او صورت و معنی بحقیقت پیوست

ساقی باده توحید و معارف عباس

شاهد بزم ازل، شمع شبستان الست

در ره شاه شهیدان ز سر و دست گذشت

نیست شد از خود و زد پا بسر هر چه که هست

رفت در ال روان ساقی و لب تر ننمود

جان به قربان وفاداری آن باده پرست