ذوالجناح آمد و آیینه زخم است تنش

هر چه آیینه به قربان چنین آمدنش

این زبان بسته چه دیده است که در ظهر عطش

چشمه در چشمه سرشک است زبان سخنش

بی سوار از سفر کرب و بلا آمده است

 مثل باغی که به تاراج رو یاسمنش

وا ی ای وای به خون که حنایی شده است

جا به جای بدنش یال شکن در شکنش

با سکوتی به بلندای هزاران فریاد

نوحه می خواند و بانوی حرم سینه زیش