آب فرات قابل لب های او نبود     

این دجله تا به آنقدرش آبرو نبود

عباس زان نکرد لبی از فرات تر

کو، را به قدر همتش آبی به جو نبود

نوشیدن از فرات به هر تشنه لب رواست

اما روا به همت والای او نبود

جز آنکه مشک آب رساند به خیمه گاه

هیچش به سر هوای و به دل آرزو نبود

دست اوفتاد و چشم ز کف رفت و آب ریخت

دیگر ره امیدیش از هیچ سو نبود

دیگر چگونه رو به خیام حرم نهد

رویی که با سکینه شود روبرو نبود

دیگر نگاه پر ز تمنای کودکان

با او به جز حکایت سنگ و سبو نبود

دیگر برای میر جوانمرد ناامید

غیر از طریق مرگ طریقی نکو نبود

جز تیر آب دیده به پیکان ظلم و جور

آبی برای اصغر نازک گلو نبود

در زیر خیمه فلک و چتر آسمان

مردی به پاکبازی آن نامجو نبود

یک مرد با وفا چو ابوالفضل (پیروی)

گر کس بکف بود در عالم، بگو نبود