آن شب که شب از حادثه اقبال سحر داشت

  بزمی به سراپرده خورشید قمر داشت

نی داشت غریبانه نوائی ز دل خون 

 نائی بنوا بود، که آهنگ سفر داشت

مستی خبری بود که بی عربده گُل کرد

در بزم حریفی که زخمخانه خبر داشت

در سینه یاران عطش از آتش می سوخت

ساقی به سبو در عوض آ‌ب شرر داشت

آئین وفا آیینه‌ای ساخت زتسلیم

  از صورت آنماه که تأثیر قدر داشت

پوشید به عریانی شب جامه مهتاب

آن مهر که پرچم بسر دوش قمر داشت

می رفت که سر در قدم مهر ببازد

 آن ماه که اندیشه خورشیدبسر داشت

اهریمن ظلمت نگران بود که از مهر

 شبگرد وفا دیده خورشید نگر داشت

هرگز نشد از گردش افلاک هلالی

بدری که کمربند کرامت به کمر داشت

دریای کردم داغ و خروشان و عطش نوش

در ساحل خون موج زهفتاد گهر داشت

با هر نفس عشق به همراه دل مست

 تا قرب خدا رفت دعائی که اثر داشت

شد چشم خرد خیره جمالی به جمالش

روزی که نقای از رخ او حادثه برداشت