بدشت لاله زیر چتر خورشید

مه رخسار ساقی می‌درخشید

زگلبرگ رخش الماس می‌ریخت

زدرویش جوهر احساس می‌ریخت

عطش در چشم مستش موج می‌زد

گل آهش علم بر اوج می‌زد

روان نازنینش در تعب بود

بیاد غنچه‌های تشنه لب بود

ردائی داشت از خون بر سر دوش

دلش می‌زد چنان آتشفشان جوش

 سراپای وجودش نور دل بود

 درخت شعله بار طور دل بود

به پیش پای آن قامت قیامت

خمیده نخلهای راست قامت

فرات آیینه دار روی او بود

عطشناک لب دلجوی او بود

شعاع روی آن مهر جهانتاب

فرو میریخت خنجر در دل آب

شمیم داغ خون بیداد میکرد

نسیم مویه گر فریاد میکرد

زرعد و برق تیغ و طبل طوفان

فرو می‌ریخت طاق سبز کیوان

میان گیر و دار خنجر و خون

چو شیر سرخ شد از بیشه بیرون

چو از شط ساقی عطشان برآمد

 زتن آب روان را جان برآمد

برون گردید چونان گوهر از آب

 دل آب روان گردید بیتاب

فرات آندم که جانرا داد از دست

گره بر چهره از موج بلاست

خروشان العطش گویان به سر زد

چو مرغ نیم بسمل بال و پر زد

چو یعقوب از فراق یوسف دل

به سر می‌ریخت با دست عزا گِل

سر از حسرت به سنگ و خاک می‌زد

دل دشت و دمن را چاک می‌زد

کف آورده به لب آتشفشان بود

نبوسیده لب ساقی روان بود

زخود چون عاشق بدنام می‌رفت

عطش آلوده و ناکام می‌رفت

 بدشت لاله زیر چتر خورشید

مه رخسار ساقی می‌درخشید

ستاره می‌چکید از روی ماهش

شرر می‌زد به دل برق نگاهش

به خاک از سایه آن سر و قامت

فرور می‌ریخت طرحی از قیامت

چو شیر خشمگین تا مست و بیتاب

قدم بیرون نهاد از دامن آب

زبرقابرق تیغ و بارش خون

 زمین و آسمان گردید گلگون

فضا خوشبو زخون تازه گردید

کتاب عشق بی شیرازه گردید

فتاده بیرق بیتاب یکسو

دو دست و تیغ و مشک آب یکسو

دو دستش همچو دست پر برتاک

 عقیق خوشه‌ای می‌ریخت بر خاک

عطش از چشم خشک مشک می‌ریخت

زچشم تیغ عریان اشک می‌ریخت

علم بر پای آن شیر غضبناک

جبین خویش می‌مالید بر خاک

بپای خویش آن سردار سرمست

حنا از خون دست خویش می‌بست

چون نخل سرخ آتش بر لب رود

عقیق سرخ لب را باز فرمود

شده چون کوره آتش دل گل

زمرمش در چمن غش کرده بلبل

ز فرط تشنگی‌ای دست خوش نام

گرفتهلاه و گل هر طرف جام

زجا برخیز  تیغ و مشک بردار

مرا تنها در این هنگامه مگذار

امیدم بود همکاری نمائی

در این وادی مرا یاری نمائی

کنون وقت جدائی نیست ای دست

زمان بی‌وفائی نیست ای دست

توای دست بلند مهر پیوند

چه خوش کردی مرا ازخویش خرسند

بکف گل بیرق عزت گرتی

 براه حق زمن سبقت گرفتی

بخون دامن کشیدی پیش از من 

به وصل حق رسیدی پیش از من

تو ای دست بحق پیوسته من 

گل افشان شاخه بشکسته من

در این دشت عطش خیز بلانام

سیه اندیشه‌های کوفه و شام

  از آن تیغ تغافل برکشیدند

تو را از شاخه طوبا، بریدند

که دست از مکتب قرآن بدارم

امام عشق را تنها گذارم

من و از حق جدا گشتن شگفتا

بنا حق همصدا گشتن شگفتا

 به دست خویش گفت ای دست پر بار

چرا هنگام کار افتادی از کار

چرا ای دست پر بار خدائی

چرا آخر چرا کردی جدائی

تو که بیعت به شاه عشق کردی

 مرا رهپوی راه عشق کردی

تو که چون صاعقه ظلمت شکاری

مرا مشکل‌گشای روزگاری

ز تو دستی رساتر نیست ای دست

زتو نور آفرین‌تر کیست ای دست

به پیش تو ید و بیضای موسی

بود شمعی به پیش شمس رخشا

تو که در هر دو عالم سرفرازی

علم افراز رزم وتیغ بازی

تو که صبح از دل در بزم دلبند

دلم را کرده‌ای با مهر پیوند

بگو ای با وفای نور آئین

 چرا گشتی بخون خویش رنگین

هلا، ایدست پیمان بسته با عشق

ز جا برخیز با گلبانگ یا عشق

زمین محراب داغ آفتاب است

لب آلاله‌ها عطشان آب است

دهن واکرده خاک از سوز گرما

 زبانه می‌کشد آتش زدلها

شکسته جام صهبای شقایق

 بخون بنشسته سیمای شقایق

من و راه خطا هیهات هیهات

من و ترک وفا هیهات هیهات

صفا رسم صفا آموخت از من

وفا درس وفا آموخت از من

زمن آموخت غیرت غیرت خویش

گرفته همت از من همت خویش

منم در بیشه دین شیر ایمان

وفاجسم استوغیرت جسم ومن جان

جهان را سلسله جنبان عشقم

وزیر حضرت سلطان عشقم

مرا مهر و وفا آئین و دین است

 بخون پاک من غیرت عجین است

جدائی کردن از فطرت نشاید

گسستن رشته الفت نشاید

نشاید بگسلم عهدی که بستم

دلم بیعت بحق کرده نه دستم

برو دست خدا ای دست ای دست

که دستی جز تو بالای سرم هست

حسین است احمد و من حیدر او

بود او شهر عشق و من در او

حسین است عشق ومن این عشق رادل

کجا گردد زاصل خود جدا دل

جدائی بین عشق و دل روا نیست

حقیقت از وجود حق جدا نیست

 جدا گردد مرا گر بند از بند

 نشاید بگسلم از دوست پیوند

خوشا چون جعفر طیار گشتن

سرافشان ره دلدار گشتن

به ذکر یا احد پر باز کردن

به عرش کبر یا پرواز کردن

دگر دست از سرم بردار ای دست

 بحال خود مرا بگذاری ای دست

خوشا بار غمش بی دست بردن

به میدان وفا سرمست مردن