آشفته شده زلف پریشان تو در در باد

ای حنجره ی ملتهب از سرخی فریاد !

در حنجره ی باد رها شد نفس تو

تا داد جهان را شرر آه تو بر باد

شمشیر کشیده ست به روی تو همان دست

که نامه پی نامه برای تو فرستاد

فواره ی سرخی ست صدایت که کشیده ست

از خاک بر افلاک سر از نیزه ی الحاد

از حنجره ات دم نزده نعره بجز خون

از عشق نگفته ست مگر هر دل آزاد

هر تیر بلندای تو را بال و پری زد

ناکام زمینگیر شد و از نفس افتاد

لب تشنه ای اما تن تو غرق گل سرخ

ای در تو شکوفا شده اضداد در اضداد !

(( هرچند به تاراج خزان رفت گلویت ))

هر دم نفس شعله ورت باز گلی داد

بر نیزه چرا لب به تغزل نگشاید

صیدی که نشانی دهد از خویش به صیاد؟