خدايا دل بي قرارم شكست

دل خسته در زير بارم شكست

دلم گريه بي كسي ساز كرد

همان زخم كهنه دهن باز كرد

نگاهم چو بازار آيينه شد

رخم آيينه دار آيينه شد

پر از ضجّه شد ناله خسته ام

جهانسوز شد آه آهسته‌ام

تبي آتشين گونه ام را گرفت

و پاييز گلپونه ام را گرفت

كبوتر ز بام دلم پر كشيد

 دلم ساغري پر زخون سر كشيد

چه مي داني آن روز اي بي خبر

چه ها ديدم از چرخ بيدادگر

سواري كه مي آمد از سوي رود

دلي داشت از تشنگي مثل عود

 ولي داشت بر دوش خود مشك آب

نشسته به بالاي بال عقاب

به سوي خيام خدا مي دويد

ز تيغش دل ناكسان مي دريد

كه ناگه زتيغي بشكسته باد

به دست پليدي زنسل شغاد

يدالله عشق از بدن شد جدا

زمين لاله گون شد زخون خدا

 به دست دگر داد چون مشك آب

 دوباره زخونش زمين شد خضاب

زميني كه گل بود از خون تر

شده از آه آلاله ها شعله ور

خودم ديدم از پشت دريار اشك

كه تيري فرو رفت در قلب مشك

تو گويي دگر زندگي تير خورد

 به پاي دل و عشق زنجير خورد

كسي گفت اي واي پشتم شكست

 همه تار و پود وجودم گسست

زايل حقيقت علمدار رفت

صنوبر زپيش چمنزار رفت

من از او دور ديدم كه دست خدا

شد از غصه با ديده اش آشنا

شكت آسمان زير اين بار غم

جهان دفن شد زير آوار غم