سیمای سحر به شب نهان بود

شب بودو سپیده بی نشان بود

در باور صبح تا دمیدن

شمعی همه شب گهرفشان بود

در سینه دشت پر شقایق

خون، برگ تکیده ارغوان بود

تکرار عطش عطش ز گلها

با جاری رود هم‌زبان بود

بس غنچه گل ز تشنه کامی

مُهر از دل داغ بر دهان بود

گلهای محمدی در آن دشت

در پنجه فتنه خزان بود

ناگاه در آن میانه برخاست

سروی که صفای بوستان بود

گردید روان که آورد آب

آبی که به دجله ها روان بود

شد آیینه دجله پیش رویش

روئی که چو ماه آسمان بود

بیرون ز شکیب و بردباری

فریاد به لب رسیدهجان بود

عطشان زکنار دجله بگذشت

عباس که ساقی جنان بود

در جنّت خرم وجودش

خون در رگ هر گلی دوان بود

بی آبی بوته های مریم

 درخاطر ابر در فشان بود