خوش آمدی!
مثل تیری که از کمان شلیک شود از طایفه شب فاصله می‌گیرد و به صبح سپید می‌پیوندد. سایه‌ها می‌بینند و رنگ می‌بازند، اما چهره مرد به سرخی می‌گراید. عرق شرم بر پیشانی‌اش می‌درخشد.
اگر کمی سرش را بالاتر بگیرد می‌شود در چشمانش برق عشق را دید.

یادش می آید که چگونه راه را بر خورشید بسته بود. دلش می لرزد.
پاهایش سست می‌شود.
می‌ایستد و از دل می‌گذراند: «اگر مرا نبخشد؟...»

خم می شود و بند پوتین‌هایش را گره می‌زند و به گردن می‌آویزد.
شن‌های داغ صحرا به پاهای برهنه اش بوسه می‌زنند.

خیلی آرام قدم بر می‌دارد و دلش را راهی حرم نور می‌کند.
صدای ضربان قلبش را فرشته‌ها به تبرک می‌برند.
سکوتی به رنگ حیرت در در آسمان و زمین خیمه می‌زند.
نفس در سینه دقایق حبس می‌شود.

دستی پرده را بالا می‌زند و صدایی دلنشین از درون خیمه نور شنیده می‌شود:
-  خوش آمدی حر...!