از سخن سنجى من آشفته حال‏

شرح حال عشق را کردم سئوال‏

گفت من آگه نیم ز اسرار عشق‏

مات و حیران مانده‏ام در کار عشق‏

اینقدر دانم که عشق بى نظیر

هست اندر کشور هستى امیر

ملک را او پادشاهى مى‏کند

حکم از مه تا به ماهى مى‏کند

آسمان چون گوى در میدان اوست

دور زن از لطمه‏ى چوگان اوست‏

کارها دارد عجایب بى شمار

که نشاید گفت یک از صد هزار

آتش افروز جهان عشق است عشق‏

خانمان سوز کسان عشق است عشق‏

دوست را با دوست ملحق مى‏کند

آن دو تن را فرد مطلق مى‏کند

مى‏زند بر پرده صد نقش عجیب‏

تا حبیبى را رساند بر حبیب‏

آرى آرى گشت عشق ذو فنون

بر حبیب ابن مظاهر رهنمون‏

تا رود آن سالک راه و داد

عارف روشن دل پاک اعتقاد

در زمین کربلا با شور و شین

جان دهد بهر حبیب خود حسین

همچنین بود از محبت با نصیب‏

آن که در ره همسفر شد با حبیب‏

سالخورده نخل بستان صفا

مسلم ابن عوسجه آن با وفا

بود اندر کوفه روزى آن جناب‏

عازم حمام از بهر خضاب

دید در بازار غوغائى بپاست

صحبت از جنگ و حدیث از نینواست‏

ناکسان کوفه از برنا و پیر

مى‏خرند آلات حرب از تیغ و تیر

غرق بهر فکر بود آن غم نصیب‏

ناگهانش در رسید از ره حبیب‏

گفت با مسلم حبیب این‏ هاى و هوى‏

هیچ مى‏دانى چرا داده است روى‏

گفت نى بر گو تو گر دارى خبر

آگهم بنماى از این شور و شر

چرخ را بر گو دگر نیرنگ چیست‏

در خلایق گفتگوى جنگ چیست‏

گفت این قوم برى از نام و ننگ‏

با حسین ابن على(ع) دارند جنگ‏

تیغ بران از براى آن خرند

تا ز جسم یاورانش سر برند

اکبرش را غرق بحر خون کنند

ام لیلا را ز غم مجنون کنند

قاسم و عباس او را جسم پاک

همچو گل سازند از نى چاک چاک

چون که مسلم گشت آگه زین سخن

دود آهش رفت بر چرخ کهن‏

شد دلش از آتش غیرت کباب‏

گفت باید کردنم از خون خضاب‏

عاشق آرى گر به دعوى صادق است

غرق خون گشتن خضاب عاشق است‏

تا نباشد دست را از خون نگار

کى رسد بر دامن وصل نگار

الغرض آن هر دو پیر حق پرست‏

از جوانمردى ز جان شستند دست‏

هر دو را شد غیر حق محو از نظر

هر دو را عشق شهادت زد به سر

هر دو بگرفتند بر کف جان خویش

بهر ایثار ره جانان خویش‏

آمدند از کوفه بیرون با نوا

ره سپر گشتند سوى نینوا

راه طى کردند تا بردند راه

در حضور شاه بى خیل و سپاه‏

هست قولى کان دو رند پاک باز

کشته گردیدند هنگام نماز

قول دیگر آن که در آن سرزمین

شاه را دیدند بى یار و معین‏

جمع بهر کشتن آن شهریار

لشگرى چندان که ناید در شمار

وز حریم آن شه عرش آستان‏

مى‏رود بانگ عطش بر آسمان

طرفه بزمى چیده شاه کربلا

مى‏زند دور اندر آن جام بلا

مى‏گساران پا به هستى مى‏زنند

پاى بر هستى ز مستى مى‏زنند

چون خم مى‏آن دو رند باده نوش‏

بودشان دل ز انتظار مى ‏به جوش‏

تا حریف چند ساغر در کشید

پس بدیشان گردش ساغر رسید

ابتدا مسلم به مى ‏بنهاد لب‏

کرد از شه رخصت میدان طلب‏

شاه دین از مرحمت بنواختش‏

پس مرخصى سوى میدان ساختش‏

تاخت در آن عرصه چون شیر ژیان

بر رجز بگشود از مستى زبان

پس علم شد تیغ آتش بار او

آتش افشانى همى شد کار او

چند تن زان ناکسان خیره سر

جاى داد از پشت مرکب در سقر

عاقبت چون گل تنش صد چاک شد

وز ستم غلطان بر وى خاک شد

سرور دین با حبیب نیک پى

آمدند از مهر بر بالین وى

عشق و مستى بین وفادارى نگر

شیوه جان بازى و یارى نگر

کان بخون غلطیده گاه ارتحال‏

با حبیب این بودیش آخر مقال‏

که مده از دست دامان حسین

تا کنى جان را به قربان حسین‏

پس حبیب آن پیرمرد نیک خوى

کز جوان مردان عالم برد گوى

وقت شد یابد به محبوب اتصال

هجر او گردد مبدل بر وصال‏

ساخت جارى اشک خونین از دو عین

کرد حاصل اذن میدان از حسین

تاخت در میدان پى رزم عدو

گشت با یک دشت لشگر روبرو

آرى آن کو عشق و مستى پیشه کرد

کى به دل ز انبوه خصم اندیشه کرد

تیغ بر کف نعره از دل بر کشید

زان گروه بى حیا کیفر کشید

تیغ تیزش دم به دم از پشت زین

جاى داد آن ناکسان را بر زمین‏

کشت آن هم چندى از قوم پلید

تا به باغ خلد بر مسلم رسید

بارى از عشق آن دو پیر پاک جان

هم عنان گشتند با بخت جوان‏

اى شه لب تشنه‏ اى سلطان عشق

اى شهید عشق در میدان عشق‏

هست عمرى تا صغیر ناتوان

دم ز عشقت مى‏زند روز و شبان

وز تو مى‏خواهد تو را در نشأتین‏

زان که محبوبش تو هستى یا حسین‏