شش رباعی
١- پیچیده به شط مسأله ی دستانت
پیوسته به خون قافله ی دستانت
آنقدر کریمی که جهان می گنجد
بی واسطه در فاصله ی دستانت


٢- ... شب بود و هزار خیمه از خاکستر
یک شام که از هزارو یک شب،شب تر
بر نیزه طلوع کرد زیبا و بلند
ماهی که محاق خون گرفتش در بر


٣- ... نه پرسش و نه شاید و امایی بود
خورشید برایشان معمایی بود
معنای طلوع را نمی فهمیدند
و "شام" چه اسم با مسمایی بود


۴- ... ای در عطش برادری افسانه
دستانت که شد از تنت بیگانه
وقتی به حسین زل زدی می جوشید
از چشمانش هزار سقاخانه


۵- ... بی تاب در آرزوی رودی می رفت
دریایی که به سوی رودی می رفت
از مشکی که به روی شن ها افتاد
انگار که آبروی رودی می رفت


۶- ... ای در عطش هزار دریا جاری
تشبیب قصیده های بی تکراری
در دشت رها شدند دستانت تا
اینطور سبکبال علم برداری