...تمامی عشق!

با تو عشق را فهمیدیم.خوبی را شناختیم و به کشف «خود»پرداختیم. بی تو همه چیز بی معنی بود،آسمان،بلاهتی آبی،آب سفاهتی سرگردان،زمین سنگی تیپا خورده و درختان رسوایانی ایستاده بودند.
اینک نیز عشق توست که گرممان می‌کند. گریه بر توست که طراوت و شکفتن‌مان می‌بخشد و شوق رسیدن به توست که ....
خون حیات در اندام‌هایمان می‌دواند-با
تو بود که شبی چهارده قرنه را پس پشت نهادیم و به آفتاب سلامی دوباره دادیم.با تو بود که هر روزمان عاشورا شد و شهاب روشنی،وسعت تیره گونه‌مان را به تبسمی شکست و به شوق دیدار تو خیابان‌های سربین و بیابان‌های آتش و مین را در نوردید.
با تو بود که به امام عشق اقتدا کردیم و با اشارت او برخاستیم و با دیگر اشارتش در خون نشستیم.و با توست که راه روشن او را،به شوق خواهیم پویید و هم جرعه جرعه خواهیم نوشید.