اگر آن روز نبود!    
اگر آن روز نسیم نفس‌های تو در دشت آتش و جنون نمی‌وزید، اگر سسله جبال قامت72عاشق در حاشیه‌ی شمشیرهای بی تاب نمی‌ایستاد، اگر نازکای گلویی شش ماهه تیر را لبیک نمی‌گفت، هنوز و همیشه،ما لبیک گوی ذلت و وحشت و ظلمت بودیم.
...

ای نجابت آب، صداقت آیینه، صراحت آفتاب!
بی دیروز تو،امروزمان نبود،فردایمان نمی‌بالید و روزگارمان روی خوش نمی‌دید.اگر عطش تو نبود، آب خوشی از گلوی آفرینش پایین نمی‌رفت!اگر آن روز نبود، ما هر روز می‌شکستیم.ایستادن نمی‌توانستیم .پرواز نمی دانستیم و آسمان هرگز و هیچ‌گاه ما را به چیزی نمی‌خرید و در، حتی به روی آه‌مان نمی‌گشود.
اگر آن روز حرم تشنگی،در آتش نمی‌سوخت و کودکان عطش ،بیانگرد نمی‌شدند امروز ما، یا بیابانگردان سرگردانی بودیم یا ولگردان کوچه‌های بدنام‍ی و گمنامی.اگر گوچه های کوفه‌و شام  نبودند و روشن‌ترین فریاد،ظلمت تردیدها را نمی‌شکست و باران کلام زینب،غفلت‌ها را نمی‌شست،اگر شکیب شگفت زنان و کودکان،در هنگامه تازیانه و توهین و تمسخر و تحقیر نبود.امروز ما با نخستین تحقیر،میدان رها می‌کردیم و با صفیر اولین تازیانه،"تسلیم"را تن می‌سپردیم.