گره ي مشك باز شد آرام ... قطره قطره فرات جاري شد

عطر و بوي بهشت پيچيد و دشت با لاله ها بهاري شد 

نيزه ها با ستاره ها رفتند خون گرفت آسمان محشر را 

شعله ، تن پوش مي شد انگاري پيكر نخل هاي بي سر را 

العطش هاي بي جواب كسي در هياهوي دشت مي پيچيد

رفت سقا براي آب ولي هيچ رودي به خيمه ها نرسيد 

چشمه ها موج موج جان دادند توي آغوش باز اقيانوس

ختم مي شد به آفتابِ پدر آخرين لحظه هاي اين فانوس 

مويه مي ريخت از صداي رباب در تب بي قرار گهواره : 

« لاي لايي دل زمين خونه ! بغض اين آسمون نمي باره » 

همه ي عرش چشم دوخته بود به سواري كه دور شد در مه 

ذوالجناحي كه بي حسين آمد آسمان غرق نور شد در مه                       

 بغض زينب شكست ، سرچرخاند ... دشت در بين اشك ها تر شد 

آيه هاي فرات باريدند ... سينه ي مشك ها معطر شد