غریب و گردآلود

دلم مسافر بود ...

...........

شبی که شانه شهر نجیب زخمی شد

و ثقل آتش و آوار را تحمل کرد

دل، این مسافر خسته

کنار مرقد شش گوشه ای تأمل کرد

*

ببین که غربت یک شهر با من است امشب

دمادم آتش سنگین اگرچه می بارد

.........

ولی چه غم ما را؟

که عاشقیم و مجازات عشق سنگین است

در آن شبی که چراغ خموش خیمه تو

مجال رفتن داد

به خیمه گاه تو ماندیم، جرم ما این است