ای پاره های زخم فراوان پیکرت

ما را ببر به مشرق آیینه گسترت

خون از نگاه تشنه گل شعله می کشد

داغ است بی قراری گل های پرپرت

با من بگو چگونه در آن برزخ کبود

دیدند زینبی و نکردند باورت

من از گلوی رود شنیدم که آفتاب

می سوزد از خجالت دست برادرت

یک کوفه می دوم، به صدایت نمی رسم

یعنی شکسته اند دو بال کبوترت

ما را ببخش ما که در آن جا نبوده ایم

ای امتداد زخم به پهلوی مادرت