آسمان، مات و مبهوت مانده ست در سکوت مه آلود صحرا

یک بیابان عطش گشته جاری، پای دیوار تردید دریا

غوطه ور مانده در حیرت دشت، پیکر مردی از نسل توفان

مردی از توده خون و آتش، مردی از تیره روشنی ها

کربلا، غوطه ور در غم اوست، او که نبض بلوغ زمانه ست

غربت ساقی تشنگان است، آن چه در دست جاری ست هرجا

هفت پشت عطش سخت لرزید، آسمان ابرها را فرو ریخت

شانه های زمین را تکان داد، هق هق گریه تلخ سقا

آه! ای غربت بی نهایت، آه ای خواهش بی اجابت

زخم های بیابان شکفته ست، دشت در دشت، صحرا به صحرا

شرمسار لبانت فرات است، بر دل آب افتاده آتش

کرده دریا به روی نگاهت، باز آغوش گرم تمنا

در دل اندوه! اندوه! اندوه! درد، انبوه، انبوه، انبوه

عشق، بشکوه، بشکوه، بشکوه، که نبرده ست از یاد ما را