قرار از دل ربوده آه و اشک کبریا امشب
نشسته بر جبین دل غم کرب و بلا امشب
ابافاضل بدون دست و اصغر تشنه لب بی جان
فرات از شرم می گرید ز دردی بی دوا امشب
شده هفت آسمان مغموم و دلخون از غم مولا
گرفته زانوی غم آسمان بی نوا امشب
به تن ژوشیده رخت ماتم و اندوه عرش و فرش
ز پشت اب پنهان گشته ماه و بی صدا امشب
به روی دشت می بارد زلال اشک خونش را
ز هر خون لاله می روید به دشت نینوا امشب
سری بر نیزه همچون چشمه ی خورشید می تابد
زنی پیوسته می خواند نوای یا اخا امشب
تجلی گاه صبر و استقادمت گشته دخت حیدر کرار
نماز صبر می خواند به خاک کربلا امشب
زمان چشمان خیسش را به سرخی زمین دوزد
زمان تار و زمین شرمنده ی روی خدا امشب