یک علم بی صاحب افتاده ست چشمش اما رو به صحراهاست

گفت اینک می رسد مردی، کاین علم بر دوش او زیباست

شانه های حیرتش لرزید، اشک خود را در علم پیچید

گفت -با خود- کیست او کاینجا نیست اما مثل ما با ماست

آسمان دستی تکان می داد، ماه چیزی را نشان می داد

ناگهان فریاد زد: ای عشق گرد مردی از کران پیداست

گفت: می آید ولی بی سر برنشسته آهنین پیکر

گفت: آری کار عشق است این او سرش از پیش تر اینجاست

گفت: در چشمم نه یک مرد است، آسمان انگار گل کرده ست

کهکشان در کهکشان موج است مثل خورشید آسمان پیماست

وقتی آمد عطر گندم داشت، کوفه کوفه زخم مردم داشت

عشق زیر لب به سرخی گفت: آری آری او حبیب ماست

شیهه اسبی ترنم شد در غباری ناگهان گم شد

یک صدا از پشت سر می گفت: «گرد او آیینه فرداست»