مشک بر دوش گرفته است که دریا ببرد

کاش گرداب امانش بدهد تا ببرد

 

آنچه یک عمر در این باغ دمیده است بهار

باد پاییز رسیده است که یک جا ببرد

 

پای پاییز مبادا که به باغش برسد

باد آن غنچه ی نورسته مبادا ببرد

 

وای اگر دست صبا همدم مویش بشود

وای اگر بویی از او باد به صحرا ببرد

 

ماه بی پرده برون تاخته از خیمه ی خویش

تا دل هر چه پلنگ است به یغما ببرد

 

عقل مانده است که در آینه ی آب چه دید

که توانست در آن جنگ عطش را ببرد