پوشید سرباز کوچک قنداقه یعنی کفن را

پیمود یاس سپیدی راه شقایق شدن را

نالید یعنی مرا هم در کاروانت نصیبی ست

یعنی که در پیشگاهت آورده ام جان و تن را

بگذار تا روی دستت قدری عطش را بگریم

بگذار تا خون ببارد بر پیکرم پیرهن را

قدری بنوشان مرا از اشک غریبانه خویش

تا حس کنم در نگاهت لب تشنه پرپر زدن را

تا چند اینجا بمانم وقتی در این ظهر غربت

می بینی افتاده بر خاک، یاران شمشیرزن را

یک سینه داری پر از داغ، دست تو بگذارد ای کاش

بر شانه کوچک من این داغ قامت شکن را

ناگاه در دست مولا یک چشمه جوشید از خون

بوسید تیری گلوی آن شاخه نسترن را

گهواره خالی خدایا تنها دلی ماند و داغی

داغی که از من گرفته ست پروای دل سوختن را