موجِ جنون سرمی زند صحرا به صحرا

انگار دریا می گذارد پا به صحرا

 اینسان که دل دل می کند در پای ساحل

پیداست حسرت می برد دریا به صحرا

 دریا به چشم او سرابی بیشتر نیست

لب تشنگی برده است دریا را به صحرا

 در دجله می اندازد امشب ماه خود را

تا ایزدش مِهری دهد فردا به صحرا

 دریا به صحرا اقتدا می کرد و یک یک

ایمان می آوردند ماهی ها به صحرا

 یک روز خورشیدی به خون غلتید و شبها

آشفته باشد تا همیشه خوابِ صحرا

 بوی شقایق های پرپر بوی عشق است

دلهای ما را می کشاند تا به صحرا