تا ناله های العطش گُل کرد

برخاست ماه از لشکر خورشید

تا مشک را برداشت پیدا شد

در چشم های کودکان امیٌد

 

در ذهن او همواره می چرخید

لب ها عطشان علی اصغر

در سینه ی او غربت زهرا

در چشم هایش هیبت حیدر

 

وقتی که می آمد علم در دست

در قلب دشمن التهاب افتاد

رود از خجالت آب شد وقتی

تصویر ماه او در آب افتاد

 

پُر شد فرات از مشک و خالی شد

دست علمدار از علم افتاد

در وصف دستان ابوفاضل

از دست شاعر ها قلم افتاد

 

وقتی که ماه هاشمی می خواند

گیسو به گیسو قصٌه ی شب را

با کاروان نیزه می بردند

محمل به محمل داغ زینب را