می تپد در نبض خورشید اضطراب
می خروشد العطش از نای آب
باد می تازد خروشان رعدگون
می برد صحرا به صحرا بوی خون
تشنگی در جام دل ها ریخته
بامی گلگلون عشق آمیخته
گشته اسبان با سواران هم نفس
رفته تا اوج فلک بانگ جرس
باد گیسوی شرر را هشته است
با نفس های زمین آغشته است
سنگ تا سنگ زمین گریان شده
مهر تا ماه آسمان افغان شده
نخل ها گیسو پریشان کرده اند
غنچه ها سر در گریبان کرده اند
آسمان اینجا نمی بارد مگر
نیستش از تشنگان آیا خبر
عاشقان شمشیر بر تن سوده اند
مرزهای مرگ را پیموده اند
کوفیان بر بستر شب خفته اند
شور بیداری زچشمان رفته اند
اسب های جهل را زین کرده اند
خویش را با خفت آزین کرده اند
رایت شب بر زمین افراشته
صبح را مقهور خویش انگاشته
از سراب وهم می نوشند آب
کیست آید در شکار آفتاب
چشم شو ای آسمان ای آسمان
دیده از هر سوی آور این کران
کوفیان در جام می خون کرده اند
گوی کفر از گبر و ترسا برده اند
بر گلستان پیمبر تاخته
خرمن از گل های پرپر ساخته
آتش ظلمی چنان افروختند
کز شرارش هفت دریا سوختند
کیست این بر خاک و خون افتاده یل
برده سر بر تیغ تا اوج زُهل
تشنه تر از کام صحراهاست او
پر تلاطم تر ز دریاهاست او
پیکرش باغی است از گل های سرخ
کیست این، صحراست یادریای سرخ
سینه دریاگون و قامت کوهوار
زخم ها دارد به تن چون لاله زار
مرگ از او شور صحرایی گرفت
عشق از او رنگ تنهایی گرفت
آسمان دشت شیدایی است او
آیتی در عشق، غوغایی است او
بر ستیغ تیغ تا افراشت سر
زآسمان خورشید پنهان داشت سر
این حسین این شوکت ارض وسماست
این امام باشکوه کـربلاست