من کرببلا را چو خزان دیدم و رفتم
چون مرغ شب از داغ تو
نالیدم و رفتم
ای باغ که داری تو بسی گل بگلستان
این خرمن گل را بتو بخشیدم
و رفتم
در کرببلا زینت آغوش نبی را
آوردم و غلطیده بخون دیدم و رفتم

ممکن چو نشد حنجر پاک تو ببوسم
آن حنجر پرخون تو بوسیدم و رفتم

یاد آمدم آنروز که گفتی جگرم سوخت
چشم از تن صدچاک تو پوشیدم و رفتم

چون همره ما هست سر غرقه بخونت
من یاد لب تشنه تو بودم و رفتم

بگسست اگر دشمن دون ریشة دین را
با موی پریشان همه سنجیدم و رفتم

بس کن تو دگر کاه ربائی سخن خود
من
یک گلی از گلشن دین چیدم و رفتم