جامونده رو دست آب يه مشك پاره پاره

از چشاي آسمون بارون خون مي‌باره

افتاده رو خاك خشك تن زخمي دريا

خون شده قلبش از درد از عطش بچه‌ها

مي‌خواد بايسته اما پاهاش توون نداره

مي‌خواد بره ولي اون رفته كه آب بياره

خالي مشك آبش دلش پر از غم و درد

وقتي مي‌رفت يكي گفت زود پيش ماها برگرد

چشماي مشك خالي از غم اون خيس اشك

چشماي دريا ولي خون مي‌باره واسه مشك

سقا يه چشمش خونِ يه چشمش از اشك خيس

اميد بچه‌ها رو مي‌برد رودِ خسيس