بر دوش من می‏نشیند، یک کهکشان عشق بی‏سر
زخمی‏ترین شانه هستم در روز میلاد خنجر
حتی برای تهاجم، این سنگ‏ها جان گرفتند
رحمی ندارد زمینت، وقتی نداری برادر
رفتند با بال آتش، پروانه‏های تبسم
من مانده‏ام با غریبی، با این‏همه یاس پرپر
بر روی دست تو مولا! قنداقه در خون شناور
بر روی دستان تنها، طرح پرِ یک کبوتر
وقتی که دستان عبّاس، در علقمه سبز رویید
هرشاخه از این درختان، بر شانه‏ام گشت خنجر
اینک منم ای حسین این، تنها زنِ مردِ تاریخ
تنها کسی که به دوشش، نعش غریبی‏ست بی سر