ماه گیسوی پریشان بلندی دارد

نخورد چشم ولی زلف کمندی دارد

 

یک بنی هاشم اگر عاشق روی مه اوست

راه می افتد و صد قافله دل همره اوست

 

دل این ماه اسیر لب خورشید شده

بیشتر از همه غرق تب خورشید شده

 

آب آن روز دل ماه مرا شاد نکرد

«یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد»

 

ماه آن روز دل شعله ورش را برداشت

سینه ی سوخته و چشم ترش را برداشت

 

بارهفتاد دو دلباخته بر دوشش بود

زیر سنگینی دنیا کمرش را برداشت

 

راه افتاد کسی که دل دریا را برد

عشق ، این توشه ی راه سفرش را برداشت

 

ترک تشنگی سرخ عطش بر تن خاک

کوه شمشیر غرور پدرش را برداشت

 

آب در دست هبل بود ولی ابراهیم

آمد از راه دوباره تبرش را برداشت

 

نکند این غزل تشنه به آخر نرسد

نکند آب به لب های برادر نرسد

 

شعر هر لحظه که از وصف تو کم می آورد

ماه یک جفت کبوتر به حرم می آورد

 

حرم آب و دوتا دست کبوتر مانند

این دو تا دست که هر درد مرا درمانند

 

دست ، این دست که از شانه جدا خواهد شد

دو کبوتر که در این بیت رها خواهد شد

 

...دشت وا می کند آغوش برای دستت

همه ی زندگی من به فدای دستت

 

دست می افتد و او مشک به دندان دارد

کیست این رود که هفتادودو جریان دارد

 

آتشی می گذرد از دل طوفان بی دست

کیست این تشنه لب مشک به دندان ، بی دست

 

...هیچکس مثل تو این قدر وفادار نشد

هیچکس بعد تو بی دست علمدار نشد