قامتت را چو قضا بهر شهادت اراست
باقضا گفت مشیت که قیامت بر خاست

هر طرف می نگرم روی دلم جانب توست
عارفم بیت خدا را که دلم قبله نماست

دشمنت کشت ولی نور توخاموش نگشت
اری ان جلوه که فانی نشود نور خداست

بیرق سلطنت افتاد کیان را ز کیان
سلطنت سلطنت توست که پاینده لوا ست

نه بقا کرد ستمگر نه بجا ماند ستم
ظالم از دست شد وپایه مظلوم بجاست

زنده را زنده نخوانند که مرگ از پی اوست
بلکه زنده است شهیدی که حیاتش ز قفاست

دولت ان یافت که در پای تو سر داد ولی
این قبا راست که بر قامت هر بی سر وپاست

تو در اول سر وجان باختی اندر ره عشق
تا بدانند خلایق که فنا شرط بقاست

منکسف گشت چو خورشید حقیقت به جمال
گر بگریند زغم دیده ذرات رواست

رفت بر عرشه نی تا سرت ای عرش خدا
کرسی و لوح وقلم بهر عزای تو به پاست