چادر ، که بغض مشکی یک دختر نزار

 در کوچه های خاکی ایام بی بهار،

 دنبال رد پای قدیمِ تو گشته است

 پشت سر تمام عَلَم های سوگوار

 این گریه ها که هی به سر و سینه میزنند

 این نذرهای ده شب و ده روز آزگار ،

 سوگند میدهند زمین را به اسم تو

 ( پر کرده اند جان مرا عقده های تار )

  * * *

 سر میرسد کسی که شبیه صبورِ توست 

 هل میدهد نگاه مرا سمت نیزه زار

 گل کرده بر عداوت بی سرنوشتِ نی

 رگهای سرخ آیه ی پرهیز و اقتدار

 قرآن فراز نیزه دعایی ندیدنی ست

 پیشانیِ بلندِ خداخواهِ روزگار !

 در من تمام مرثیه ها شعله میکشند

 رگهای بی مضایقه ام تنگ و بیقرار

 دستم نمیرسد به تو آنسوی نیزه ها

 ((از دور بوسه بر رخ مهتاب ))...ناگوار ...

  * * *

 برگشته ام ...هنوز تو در من روایتی

 خورشید من به ظلمت ویرانه ها ببار !

 دنیا هنوز در به درِ خون بهای توست

 من قرنهای بعد توام : تلخ و سوگوار ...