یااباالفضل که نامت تداعی کننده بخشش است و ایثار و جان بخشیدن به لبان تشنه بسیار،شکسته ایم در انتظار آفتابی که فقط عطش نبارد و همه طلوع باشد. نشسته ایم با لبهای زخم بسته و زبان به کام کشیده و جرعه جرعه یادت را می نوشیم و چشم می دوزیم به جاده زمان،دست سایبان چشم و دل تپنده از امید.

می بینمت که می آیی،نشسته ای بر اسبی ابلق،با دستاری سبز بر سر و در دست مشکی پرآب.

می آیی تا آب بقا بخشی،تو که خورشید لقا هستی و ما که خسته ایم،تب زده ایم.ما که بر پای خواستن ها و نتوانستن ها شکسته ایم،چندان منتظر می مانیم که اگر قابل باشیم دست تو عطشمان را فرو نشاند تا مگر که پلک هامان باز شود و ترک لبهامان هموار.

تا مگر به زمزمه یادت سبز شویم و به زنده ماندنمان امیدوار. مهربان برادر، ما آب می خواهیم نه سراب و امروز در خانه تو بار دیگر یادمان می آید که چشمه خورشید می زاید و این خورشید با مهر بر ما می تابد و ما قد می کشیم و بر این روئیدن بهار می بارد و این گونه است که تا بر آسمان ولایت،ستارگان سبز می تابند و پیوسته کسی هست که برادر را تنها نگذارد.