یک عَلَم بی‏صاحب افتاده‏ست، چشمش اما رو به صحراهاست
گفت : اینک می‏رسد مردی، کاین عَلَم بر دوش او زیباست
شانه‏های حیرتش لرزید، اشکِ خود را در عَلَم پیچید
گفت با خود: کیست او کاینجا، نیست اما مثل ما با ماست
آسمان، دستی تکان می‏داد، ماه، چیزی را نشان می‏داد
ناگهان فریاد زد ای عشق! گَرد مردی از کران پیداست
گفت: می‏آید ولی بی‏سر، برنشسته آهنین پیکر
گفت: آری، کار عشق است این، او سرش از پیش‏تر اینجاست
گفت: در چشمم نه یک مرد است، آسمان انگار گل کرده‏ست
کهکشان در کهکشان موج است، مثل خورشید آسمان‏پیماست
وقتی آمد، عطر گندم داشت، کوفه کوفه زخم مردم داشت
عشق، زیر لب به سرخی گفت: آری، آری! او «حبیب» ماست
شیهة اسبی ترنّم شد، در غباری ناگهان گم شد
یک صدا از پشت سر می‏گفت: «گَرد او آیینه فرداست«